چقدر محبت انسانی، عاطفهی انسانی خوب است؛ چیزی میان یک زن و یک مرد. همان که من همیشه از آن محروم بودهام. من در این فقدان زیست کردهام و در این زیست مخدوش، مردن را زندگی کردهام و زندگی را مردهام.
یکشنبه ۲۹ دی ۹۸
در سختترین و فاجعهبارترین برهه از زندگیام تصمیم گرفتم دوباره وبلاگ نوشتن را از سر بگیرم. چه کسی میداند این روزها چه بر سر هر یک از ما آمده است؟ جلوهی کوچکی از آن را بیرون میریزیم و در معرض دید دیگران میگذاریم؛ در شبکههای اجتماعی یا گپ و گفتهای دوستانه. باقیش در درون هر یک از ما شبیه آتشفشانی که بر آن سرپوش گذاشته باشند، فرو میرود، انباشته میشود و متراکم و خاکستری و دودآلود، در آستانهی انفجاری نو قرارمان میدهد. شاید از همین روست که تصمیم گرفتم دوباره بنویسم که شاید توانسته باشم از انفجاری مهیب پیشگیری کنم.
چه کسی قرار است نجاتم بدهد جز خودم؟ هیچ کس. من که همواره در وضعیتی تنها، در وضعیتی زخمی، در وضعیتی خاموش و خونآلود، به سر بردهام. من که هرگز روی خوش از جهان ندیدهام و آینده را نیز در فضایی مبهم و تیره و تار به انتظار نشستهام یا که دارم به استقبالش میروم. چه تلخاند این روزها! کافیست چشمهایت را اندکی باز کنی و تنت را به امواج بلا بسپاری، دیری نمیگذرد که میبینی داری کم میآوری. من در آستانهی این اعترافم؛ کم آوردهام. منتها سرسختانه و لجوجانه -همچون کودکی بازیگوش- مدام به تعویقاش میاندازم.
تابستان و پاییز با از دست دادن سپری شد؛ با تجربهی تلخ و دردناک فقدان و جدایی. هنوز قامتم را حتا کمی راست نکرده بودم که بابا مریض شد و یک ماه درگیر درمانش بودیم. آمده بود اینجا پیش خودم. تمام آن روزها چشم از او برنمیداشتم. میگفت چه پرستار زرنگی دارم! توان اینکه تحلیل رفتنش را ببینم نداشتم. خودم را به آب و آتش میزدم تا دوباره سرپا شود. بعد که بابا را روانهی خانه کردیم، وقایع آبانماه و آن خونهای بر زمین ریختهی بیگناه، به حال خرابم دامن زد. بعدتر آشفتگی در محیط کار و بیثباتی و بیپولی. دیدم دارم نابود میشوم، تصمیم گرفتم بروم سفر. حالا دربارهی آن سفر بعدها شاید بنویسم. یک هفتهای را در آرامش سپری کردم. خیال میکردم دیگر میتوانم اوضاع را در کنترل خود درآورم. زهی خیال باطل! به محض اینکه از سفر برگشتم، ترس و تشویش جنگ و داغ و سوگواری سقوط هواپیما و مرگ دخترخاله، در پی هم آمد. حالا هم که محیط کار برایم تحملناپذیر شده است و در آستانهی استعفا به سر میبرم. برای سال بعد هیچ برنامهای ندارم. مطلقن هیچ برنامهی روشنی! همهچیز را بالا و پایین میکنم و میلم به هیچ سمتی نمیکشد. ترد و شکننده و تاریکم؛ شبیه ستون دودی غلیظ که دارد در هوا میشکند و با باد به هزار سمت و سو پخش میشود. یاری نیست. همراهی نیست. کاش دستکم در روزگارِ بهتری اینهمه تنها بودم. این هزاران هزار درد را، در وحشتِ تنهایی تاب آوردن، آدمی را سودازده میکند.