بعضی وقتها هم انگار تو را گذاشته باشند پشتِ یک شیشهی شکستهی کثیفِ غبارگرفته و از تو خواسته باشند جهان را تماشا کنی. بعد هم مدام هی بپرسند: «خوبه؟ قشنگه؟ کیف میکنی؟»
گاهی وقتها دلم میخواهد از خیالهای همین لحظهام با کسی چشم تو چشم حرف بزنم. نمیخواهم در سکوت بیاورمشان روی کاغذ. متن ادبی نمیخواهم. دوست دارم به زبان محاوره از دهانم خارج شوند و کسی باشد که سرش را تکان دهد یا چشمهایش برق بزند یا بگوید: «همهی این تصویرها صبح تا شب تو سرته؟»
همه چیز نسبی است. حتا تعریف و تمجید هم متناسب با موقعیت و شرایط، میتواند شکل ناسزا و تمسخر به خودش بگیرد. مثلن توی یک جمعی که همه دارند از زیبایی بر و رو و اندام و چشم و موها و لبهای یکدیگر تعریف میکنند، یکی برگردد به تو بگوید تو هم خب ناخن انگشت کوچکهی پای چپت بامزهست!
روزها را بیهوده تلف میکنم. چه اهمیتی دارد؟ حالا که پذیرفتهام من یک آدم معمولیام، با همهی رنجهایم و بیهیچ درخششی! چرا روزی میخواستم الماس تراشخوردهی درخشانی باشم؟ انگار آن آدم من نبودهام.
دورهی راهنمایی، توی مدرسهمان رسم بر این بود که هرکس میخواست با دیگری دوست شود، به نحوی به او پیشنهاد میداد. اغلب، روش کارتپستال را انتخاب میکردند، بعضیها هم شاخهای گل. حالا اگر پیشنهادگیرنده چند پیشنهاد همزمان داشت باید از بینشان تنها یکی را انتخاب میکرد. من به کسی پیشنهادی ندادم. دلم نمیخواست خودم را به دوستی با یک نفر محدود و مقید کنم. عوضش پنج پیشنهاد همزمان داشتم که در میانشان دو نفر از مغرورترین دخترهای کلاس هم بودند. هر دو با کارتپستال و هر دو با شعر. طرح و شعر کارتپستال یکیشان هزار-هیچ از آن دیگری جلوتر بود. همهی کارتپستالهای آن روزها را نگه داشتهام. نمیدانم اینجا توی کارتنهاست یا خانهی پدری/مادری توی کمدم. اما آنکه کارتپستالش دلم را برد، یک تکه از شعر فریدون مشیری را برایم نوشته بود که آن موقع نشنیده بودمش و روزها و روزها مبهوتش بودم.
حروف نازک خودکار آبیاش را دقیق یادم است و ظرافت دستخطش را. بماند که به او هم گفتم نمیتوانم خودم را به دوستی با یک نفر محدود کنم.
اما شعر:
هان ای عقاب عشق!
از اوج قلههای مهآلود دوردست
پرواز كن به دشت غمانگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمیبرد
آن بیستارهام كه عقابم نمیبرد