سه‌شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹

دارم سعی می‌کنم با سایه‌های وجودم رودررو شوم. شبیهِ مواجهه با تاریکی‌ست در دل تونلی پیچاپیچ. تنها، بی‌حرف خیره می‌شوی به ظلمت درونت. روان‌شناس‌ها اینها را بهتر بلدند. من فقط بلدم بگویم که خیلی درد دارد. انگار مقابل آینه‌ای ایستاده باشی و بی هیچ ترتیب مشخصی، خودِ کودکی و نوجوانی و سال‌های آغاز جوانی‌ات را ببینی که ایستاده در تاریکی و دارد برایت دست تکان می‌دهد.

نمی‌دانم. فقط امیدوارم نتیجه خوب از آب دربیاید. به آقای یونگ اعتماد کرده‌ام این بار...


برچسب‌ها: در جغرافیای من
+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 5:0 نويسنده شیوار |

یکی که به من بگوید زیبا...


برچسب‌ها: شبیه حسرت
+ تاريخ سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 3:26 نويسنده شیوار |

سه ترکیب تازه آموختم امروز؛ «پَر وُ پوچ»، «ریش وُ رنج» و «بی‌چون وُ چگون».

حظّ من‌اند اینها در زندگی.

سعی قشنگی می‌شود جمله ساختن باهاشان. شما هم بیازمایید.


برچسب‌ها: کشف یک لغت تنها
+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 22:48 نويسنده شیوار |

کم می‌نویسم. گاهی احساس می‌کنم به طرزی ناخودآگاه دارم افسار می‌زنم بر این جنون لاابالی. جنونِ بی‌قرارِ تخیل و کلمه. ولی واقعیت این است که من هیچ چیز ندارم جز همین‌ها؛ اینکه تخیل کنم، کلمه بپردازم و دیگر هیچ. بگذارم واژه‌ها جان بگیرند روی کاغذ و تماشایشان کنم تا قد بکشند وُ ببالند وُ زمین بخورند وُ زخم بردارند وُ خونشان نفوذ کند در نسوج کاغذ، شاید که ردّی ازشان بماند تا نمی‌دانم کِی. کِی که من مرده باشم یا زنده وُ چه از من مانده باشد در خلل وُ فرج خاک.

با همه اینها، تنهایی‌ام را نمی‌توانم بنویسم. این سرگشتگی‌ام از هزار سال قبل تا هزار سال بعد را. این باد لاابالی در سرم. اینکه دوست دارم قلبم بتپد و نمی‌تپد. حتا عطر این هوا را هم نمی‌توانم بنویسم که نمی‌دانم مرا پرت می‌کند به کدام خرابه‌ی یاد که این‌طور مشوّشم. چطور بنویسم که دوست دارم کسی دوستم بدارد وُ آدم‌ها اشتباه نفهمندش؟ چطور بگویم که تنهایی خاری‌ست در گلو، تیغی‌ست نشسته بر شاهرگ؟ چطور بگویم که به ریشخندش نگیرند وُ به ابتذالش نکشند؟ چطور بگویم که نبضم را بگیرید ببینید اصلن می‌زند؟ چطور بگویم که چقدر زخم‌وزیلی‌ام که ترحم کسی را برنیانگیزد؟

من نیاز دارم به شیرجه زدن در عمق دریا وُ آسمان. نیاز دارم به شانه‌های کسی و نیاز دارم به کلمه. نیاز دارم به تخیل وُ داستان. نیاز دارم که باور کنم هنوز چیزهایی هست در این برهوت. شبیه واحه‌ای خُرد در بیابانی بزرگ.


برچسب‌ها: در جغرافیای من
+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 1:32 نويسنده شیوار |

دیشب یکی از خواننده‌های قدیمی وبلاگم برایم نوشت: «تو مرا با پنجره‌ی اتاقم آشتی دادی.» و بعد فیلم‌هایی از چشم‌انداز پنجره‌اش برایم فرستاد که درختانش سبز بودند و پرنده‌هایش آواز می‌خواندند. همان موقع من داشتم این سطرها از رضا براهنی را می‌خواندم:

«و مثل باد گذر کن از شهر پنجره‌های ویران

من در تمام پنجره‌ها انتظار تو را می‌کشم

هر کس که ویرانه‌های چشم مرا دست‌کم گرفت، نفرین شده ست:

عاشق خواهد شد...»


برچسب‌ها: از دیگران
+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 11:38 نويسنده شیوار |