کم می‌نویسم. گاهی احساس می‌کنم به طرزی ناخودآگاه دارم افسار می‌زنم بر این جنون لاابالی. جنونِ بی‌قرارِ تخیل و کلمه. ولی واقعیت این است که من هیچ چیز ندارم جز همین‌ها؛ اینکه تخیل کنم، کلمه بپردازم و دیگر هیچ. بگذارم واژه‌ها جان بگیرند روی کاغذ و تماشایشان کنم تا قد بکشند وُ ببالند وُ زمین بخورند وُ زخم بردارند وُ خونشان نفوذ کند در نسوج کاغذ، شاید که ردّی ازشان بماند تا نمی‌دانم کِی. کِی که من مرده باشم یا زنده وُ چه از من مانده باشد در خلل وُ فرج خاک.

با همه اینها، تنهایی‌ام را نمی‌توانم بنویسم. این سرگشتگی‌ام از هزار سال قبل تا هزار سال بعد را. این باد لاابالی در سرم. اینکه دوست دارم قلبم بتپد و نمی‌تپد. حتا عطر این هوا را هم نمی‌توانم بنویسم که نمی‌دانم مرا پرت می‌کند به کدام خرابه‌ی یاد که این‌طور مشوّشم. چطور بنویسم که دوست دارم کسی دوستم بدارد وُ آدم‌ها اشتباه نفهمندش؟ چطور بگویم که تنهایی خاری‌ست در گلو، تیغی‌ست نشسته بر شاهرگ؟ چطور بگویم که به ریشخندش نگیرند وُ به ابتذالش نکشند؟ چطور بگویم که نبضم را بگیرید ببینید اصلن می‌زند؟ چطور بگویم که چقدر زخم‌وزیلی‌ام که ترحم کسی را برنیانگیزد؟

من نیاز دارم به شیرجه زدن در عمق دریا وُ آسمان. نیاز دارم به شانه‌های کسی و نیاز دارم به کلمه. نیاز دارم به تخیل وُ داستان. نیاز دارم که باور کنم هنوز چیزهایی هست در این برهوت. شبیه واحه‌ای خُرد در بیابانی بزرگ.


برچسب‌ها: در جغرافیای من
+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 1:32 نويسنده شیوار |