دوره‌ی راهنمایی، توی مدرسه‌مان رسم بر این بود که هرکس می‌خواست با دیگری دوست شود، به نحوی به او پیشنهاد می‌داد. اغلب، روش کارت‌پستال را انتخاب می‌کردند، بعضی‌ها هم شاخه‌ای گل. حالا اگر پیشنهادگیرنده چند پیشنهاد همزمان داشت باید از بین‌شان تنها یکی را انتخاب می‌کرد. من به کسی پیشنهادی ندادم. دلم نمی‌خواست خودم را به دوستی‌ با یک نفر محدود و مقید کنم. عوضش پنج پیشنهاد همزمان داشتم که در میانشان دو نفر از مغرورترین دخترهای کلاس هم بودند. هر دو با کارت‌پستال و هر دو با شعر. طرح و شعر کارت‌پستال یکی‌شان هزار-هیچ از آن دیگری جلوتر بود. همه‌ی کارت‌پستال‌های آن روزها را نگه داشته‌ام. نمی‌دانم اینجا توی کارتن‌هاست یا خانه‌ی پدری/مادری توی کمدم. اما آن‌که کارت‌پستالش دلم را برد، یک تکه از شعر فریدون مشیری را برایم نوشته بود که آن ‌موقع نشنیده بودمش و روزها و روزها مبهوتش بودم.

حروف نازک خودکار آبی‌اش را دقیق یادم است و ظرافت دستخطش را. بماند که به او هم گفتم نمی‌توانم خودم را به دوستی‌ با یک نفر محدود کنم.

اما شعر:

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله‌های مه‌آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی‌برد
آن بی‌ستاره‌ام كه عقابم نمی‌برد


برچسب‌ها: پستو یا همان خاطره
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹ساعت 0:34 نويسنده شیوار |